تبليغاتX
راز و رمز
راز و رمز
اولین وقدیمی ترین وبلاگ دلنوشته ها و علوم غریبه

بنام خدائی که هر چی می کشم از دست اونه!!!

سلام

روی حرفم تو این پست خودمم و یه دوست. یه دوست باعث شد تا ۲ سال خاطره یهو بیاد جلو چشمم. یاد خیلیا بیفتم.

وقتی رفتم منجیل خیلیا باورشون نمی شد که یه آدم تیتیش مامانی که تموم فکر و زندگیش کتاباشه بره سختی بکشه. خودمم باورم نمی شد. اما رفتم. این رفتن به منجیل شروع خیلی چیزا واسم بود. تلخ و شیرین. زشت و زیبا. زشتیاش بی ریشگی دوستی خیلیا بود و قشنگیاش ریشه دار بودن خیلیای دیگه. جمشید تاجبخش که مربی من بود. سید محمد یزدانی. حمید پوسگانیا. مانا نعمت اللهی. جعفر هردانی. ژورس پانوسیان. ولی الله گودرزی. عباس حسنی. خیلیا و خیلیای دیگه. خیلیاشون هستن و خیلیاشون دیگه نیست. این اومدن و رفتنها من رو عادت دادن به بی وجدانی. اینکه دیگه از رفتن آدمها شوکه نشم و برم دق دلی خودم رو سر خاکشون خالی کنم. مثل جمشید تاجبخش. کسی که مثل پدر بود واسم. هر وقت یاد جمشید میفتم یادم میاد که زمزمه می کرد امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من ... بعد از مردنشم تنها آهنگ توی گوشیش رو ریختم تو گوشی خودم. افسر شهیدی خونده: حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم. یادش بخیر.

من خیلی آدمها رو دیدم که اومدن و رفتن یا اینکه موندگار شدن. رفتن بعضیا دائمیه و رفتن بعضیا هم از موندن خیلیا موندنی تر.

چرا ماها هی زور می زنیم؟ هی می خوایم خودمون رو بهم ثابت کنیم؟ بابا من باید خودمو به خودم ثابت کنم. نه به کس دیگه. من خودمو به خودم ثابت کردم. خودمو خوب می شناسم. لا اقل اتفاقات این چند روز منو بخودم بهتر شناسوند. مثلا اینکه ریش من ریش هست ولی بی ریشه...

ریشم رو هم تراشیدم و تا زمانی که حس نکنم ریشه دارم ریش نمی ذارم...

ادامه بزودی...

ارسال در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط مهرپویا
قالب وبلاگ