تبليغاتX
راز و رمز
راز و رمز
اولین وقدیمی ترین وبلاگ دلنوشته ها و علوم غریبه

ارسال در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط مهرپویا

بوی عیدی بوی توت...

تکراریه! اما هنوزم قشنگه و منو به حال و هوای بچگی می بره. بازم مثل پارسال. بازم مثل هر سال. هنوز معنی نو شدن واسم گنگه. فکر می کنم تکراری ترین مساله هنوزم همین عیده. البته این نظر منه و فقط در مورد من صدق می کنه.

۱۳۸۷ می ره. بازم با کلی قهر و آشتی. با کلی خوشی و غم... سال ۸۷ واسه من فقط کار بود. کار بود و دادگاه هایی که هنوزم تموم نشدن...

سال ۸۷ که داشت می اومد بعد سال تحویل مستقیم رفتم شهرک سینمائی دفاع مقدس. سال ۸۸ داره میاد. کمتر از یه ساعت دیگه. بازم باید برم سر کار. اینبار سال تحویلم سر کارم. بازم یه انفجار دیگه لازم شده. کاش تو دل آدمها هم می شد انفجار زد. حیف که نمی شه.

بذارین یه کم از چیزایی بگم که واسه خیلیا افت داره گفتنشون! من خسته هستم. من سگ دو زیاد زدم. من زیاد اذیت شدم. من زیاد خر حمالی کردم. من زیاد باج دادم. من زیاد سر خم کردم. اینا حاصل سال ۸۷ بود برای من. مهمترین هدیه خدا هم توی ۸۷ توکل بود. این هدیه رو با تموم وجودم احساس می کنم. سال ۸۸ هم این هدیه رو با خودم حفظ می کنم.

سال ۸۷ یاد گرفتم بدترین دشمن دوست آدمه! واسه سال ۸۸ می خوام دشمن نداشته باشم!

یاد پیک شادی بخیر! یاد کلاه قرمزی بخیر! یاد ژولی پولی هم بخیر! یاد قدیما بخیر! یاد بی خیالی هم بخیر. سال ۸۸ همه شما همراهای خوبم مبارک. پوینده و شاد باشین و دور از پوچی...

یا حق...

ارسال در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط مهرپویا

تصویری از مزار حضرت حوا ام البشر

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط مهرپویا
عمله عذاب

گرداگرد شهر

بارویی کشیده اند

با سنگ دوزخ

کرکسی شتابان

بر سایه اش فرود می آید

و آتشی زبانه می کشد

 

اصیل زادگان

با گردونه سکه هاشان

سبک می گریزند

و عذابی سنگین

بین در شهر ماندگان

عادلانه

توزیع می شود

 

تهران- ۱۴/۱۲/۶۶

عمران صلاحی

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط مهرپویا

سلام. بعد از تعطیلی سایت راز و رمز ناچارم مطالب علوم غریبه رو همینجا عنوان کنم. این مطلب برای کسانی که بیخوابی دارن خوبه. این طلسم شریف رو می نویسین و همیشه همراه نگه می دارین و شبها هم زیر سر قرار می دین. یا حق...

ارسال در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط مهرپویا
ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مهرپویا

سلام

خیلی وقته که دیگه دلنوشته واسه وبلاگ ننوشتم. نبودم. نبودم تا بنویسم. خیلی خسته ام. ا.نقدری که اگه بخوام همه حرفهام رو بنویسم یه کتاب باید تایپ کنم. یه بزرگی می گفت روزها همون روزهان و این روزگاره که عوض می شه. نمی دونم. شاید حق با ایشون باشه. توی این فرصت سه چار ماهه که نبودم شاید بتونم بگم بهترین فرصت بود برام تا خیلی چیزا رو لمس کنم و توی خودم خودمو جستجو کنم. کتابها خوندم. فکرها کردم. از خیلیا بریدم.

حیف که درست نیست. وگرنه کامنت های خصوصی بعضی از دوستان رو توی همین پست منتشر می کردم. خیلی اتفاقا تو همین مدت کوتاه یا شایدم زیاد پیش اومدن واسم. ناراحتی خونی و عصبیم تشدید شد. دست چپم از پشت تا مچ خورد شد. دو تا از دنده های سمت راستم از پهلو شکستن. اما اونقدر گرفتار بودم و هستم که دنبال مداوای شکستگی های دست و پهلوم نرم. دلم شیکسته. استخون به درک. دلم از خیلی دوستام که می تونستن کمکم باشن شیکست. همونایی که به اسمشون قسم می خوردم و سر سفره خودم می نشستن.

خیلی خسته هستم. حتی حوصله خودم رو هم ندارم. دوست دارم فقط راه برم. اونقدر راه برم که از زور پا درد بشینم. انتظاری از دوستام ندارم و نداشتم. اما خیلیا به جای حفظ دوستی شون با من دشمنی کردن. با لبخند با تمام هست و نیستم بازی کردن. دیگه هیچی برام مهم نیست. گذشت.

امشب داشتم کتاب نور علی نور رو ورق می زدم. حضرت علامه حسن زاده نویسنده این کتاب بود. یه جمله هایی دیدم که اشکمو درآورد. جدی خوش بحال ایشون. خوش بحال همه اونهایی که دردشون درد شیرینیه. من کجا و اونا کجا؟ من و امثال من فقط ادا درمیاریم. بقول شهید آوینی کتابای کانت زیر بغلمونه و شال گردن و پالتو تن می کنیم که همه بگن ما چقدر می فهمیم!!!

گرفتارم و توی اوج گرفتاری بلا تکلیف. باید کارها بکنم و وقت ندارم. بقول رحیم چهره خند عمر مفیدمون هدر رفته. عمر مفید من که دو سال دیگه تمومه. زهوارم که از همین حالا در رفته. حس بدی دارم. حالتهای خوبی این روزها سراغم نماد. اگه کسی نگه دارم خودمو لوس می کنم باید بگم این روزها حس می کنم به مردن نزدیک شدم. به پوچی نرسیدم. فقط خسته ام. به نظر من خستگی خود مردنه و من امروز قسم می خورم مرده متحرکم.  بگذریم...

توی این مدت که نبودم خبردار شدم سایت ایراد پیدا کرده. دوستان زحمت کشیدن و به سایتمون هم رحم نکردن. سرورمون بسته شد. دامینمون هم که چه عرض کنم. کنترل پنل هم که خیلی وقت بود پورتاش بسته شده بود. این یعنی سایت تعطیل. یعنی سایت راز و رمز مرخص شد. پس الکی خودمون رو گول نزنیم. سایت راز و رمز واسه همیشه تعطیل شد. نه توان مالی دارم و نه توان روحی و جسمی که باز بخوام دست تنها سایت رو راه اندازی و نگهداری کنم. باز هم بعضی دوستان زحمت کشیدن و ای مبل من و اطرافیان منو هک کردن. آقا خخدا قوت! چیزی عایدتون شد؟!

حوصله خیلی چیزها رو دیگه ندارم. حتی حوصله اینترنت رو هم ندارم. همین الانم که دارم این مطلب رو می نویسم در اصل واسه دانلود آنتی ویروس اومدم. حالم دیگه از بعضی کامنتها و نامه های راز و رمز بهم می خوره!!! فقط فحش و تهمته که داره نثارم می شه. وقتی ردیابی می کنم می بینم فرستنده پیامها در اصل ۳ نفرن که متاسفم از گفتن این مطلب که یکیاز این سه تا یابو مدتی نویسنده و دوست راز و رمزی خودم بوده. فرستادن اس ام اس با شماره های مختلف و زنگ زدن و قطع کردن که دیگه کار هر روزه این دوستانه...

نمی دونم. یا من کم طاقت شدم یا آدمها دریده شدن. بگذریم! ادامه این بحث اصلا جالب نیست...

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مهرپویا
وحید* مهری* يا بديع*۲۸۳

 احسان* مهری * يا قدير* ۳۷۵

اشکان* مهری* يا كريم* ۶۲۷

عزیز* قمری* يا خالق* ۴۴۴

حمید* صدیقه* يا رحمن* ۲۷۱

لیلا* فخری* يا رشيد* ۹۶۱

مهرداد* زهرا* يا صبور* ۴۶۷

مریم* رقیه* يا فاطر* ۶۰۵

سعید* زهرا* يا موقر* ۳۵۷

سعید* اختر* يا مقتدر* ۱۳۴۵

مرجانه* پروین دخت* يا كافي* ۱۵۷۱

مهدی* میمنت* يا رقيب* ۵۹۹

فائزه* مبین* يا علي* ۱۹۵

فائزه* نجمه* يا قابض* ۱۹۱

مبین* فائزه* يا علي* ۱۹۵

نفیسه* زهرا* يا حميد* 418

مریم* منیره* يا قائم يا قايم* ۵۹۵

مهرداد* بدری* يا رحيم* ۴۷۰

زینب* مریم* يا معطي* ۳۵۹

پری* خدیجه* يا سلام* ۸۳۴

امیر* ملوک* يا مهيمن* ۳۴۱

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط مهرپویا
قالب وبلاگ