من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .
تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .
آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .
در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .
من عشقم .
تجلي بزرگترين چشم داشت هر روحي . تنها ترين و اصيل ترين نيرو در كائنات . چون من امور هستي تو را در تمام طبقات به دست مي گيرم ، اينچنين تو چون گل كوزه گري مي شوي در تمام دستان من و اين را تسليم گويند .
ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني . اين مي بايد آنچنان آرزويي بزرگ باشد كه از برايش خواب و خوراك نداشته باشي . چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك يا تشنه اي براي آب . آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است فقط نفسي را آرزو مي كند . بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سرت نباشد .
تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات خالي از خوراك باشد ، اگر من عهده دار تو ، ذهن تو و جسم تو باشم . تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني و من به تو زندگاني خواهم بخشيد .
تو سر به ديوار كوفته اي ، تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي ، تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا به سوي تو نياورد چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم .
زيرا من خداوندم ، روح تو و ذهن تو !
من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .
تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .
آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .
در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .
ادامه مطلب...
تمام مدت مي شنويم كه 1400 ساله كه همه مي دونند خدايي هست ، آخرتي هست ، عذاب وجداني هست ، پاداشي هست ، عذابي هست ، ..... .
اما با وجود اينكه هيچ كس نميدونه كه كي با اين سوال و جوابها و پاداش و عذابها رو به رو مي شه و هر دم ممكنه ديگه بازدمي نداشته باشه اما همچنان سر همديگه رو كلاه مي زارن ، همديگه رو آزار مي دن ، آبروي همديگه رو مي برند ، مُخِلّ ِ آسايش همديگه ميشن ، همديگه رو مي چاپند بدون اينكه فكر كنند اي بابا معلوم نيست كي بايد حساب و كتاب پس بدن .
واقعا اينا كي هستند ؟؟؟
يه سري از مردم هم هستند كه فكر مي كنند دنيا تا 2 دقيقه ديگه مي خواد به سر بياد .همه چيز مي خواد تموم بشه . نه يه ذره گذشت دارن ، نه يه ذره صبر دارن ، نه يه ذره تحمل . نظرشون اينه كه چرا بذاريم سرمون رو كلاه بذارن ، ما بايد همين الان حقمون رو بگيريم ، چرا ديگران بايد فكر كنند ما نفهم هستيم و نمي فهميم و از حقمون بگذريم و گذشت كنيم .
اين افراد هيچ وقت فكر نميكنند كسي كه مي خواد سر كسي رو كلاه بذاره اون هم توي اين دنياي زود گذر كه معلوم نيست چقدر و تا كي مي خواهيم تو اون نفس بكشيم ، در واقع سرخودش رو كلاه گذاشته .
((چه چيزي مي تونه تو اين وقت كم ارزش بدست آوردن رو اون هم از راه حرام داشته باشه )) .
من وقتي مي بينم راننده تاكسي از من پول زور مي گيره ، قصاب محل به من كم فروشي مي كنه ، سبزي فروش و ميوه فروش با علم به اينكه ميوه و سبزيشون خراب و پلاسيدست اما تو يك چشم به هم زدن جنس خرابشو به اصطلاح آميانه به من غالب مي كنه و مي اندازه ، وقتي ميبينم سوپر محله قيمت جنس رو روي خود جنس يه چيز مي خونه و اما توي ماشين حساب يه چيز ديگه ميزنه ، و .....
مي دوني چه احساسي به من دست مي ده ؟؟؟
اول اينكه بلافاصله خدا رو شكر ميكنم از اينكه من جاي اونا نيستم كه به خاطر چند گرم گوشت و مرغ و چند صد گرم سبزي پوسيده بخوام نيت كلاه برداري رو توسرم داشته باشم ، بعدش هم دلم براشون مي سوزه كه چقدر بدبختند كه بخاطر چند صد تا يك تومني مجبور خواهند شد چه عذابي رو تحمل كنند . تو كلاه برداري و حقه بازي موضوع مقدار و اندازه اي كه بدست مي ياد نيست ، اصل قضيه نيت پليد اينكاره كه به خاطرش طوري عذاب خواهيم شد كه ...... .
پس زياد سخت نگيريد ! ترجيح بديد هميشه طلبكار باشيد تا بدهكار ! اينطوري فكر كنم آدم خيالش راحت تر باشه و راحتتر زندگي كنه .
شما همراه زاده شده ايد و تا ابد همراه خواهيد بود
تا كه بالهاي سپيد مرگ توالي روزهاتان پريشان كند
آري همراهيد حتي در صلابت خيال خداوند
اما در ميانه اين همراهي اندكي جدايي بايد .
براي نسيم عطرآگين ملكوت راه گشاييد كه در ميان شما به رقص درآيد
يكديگر را دوست بداريد ولي از عشق بند و زنجير مسازيد .
جان شما چون دو ساحل بايد و دريايي در ميان ، دريايي پرجوش و درگذر
جام يكديگر را پركنيد ، لكن از يك جام ننوشيد .
از نان خود به هم ارزاني داريد ، اما هر دو از يك قرص نان تناول نكنيد .
همگام و همراه نغمه ساز كنيد و پاي بكوبيد و شادمان باشيد اما امان دهيد كه هر يك در حريم خلوت خويش آسوده باشد و تنها .
چون تارهاي عود كه تنهايند هر كدام اما براي نواختن ترانه همكار
دل سپردن حكايتي است دلپذير ، ليكن دل را نشايد به اسارت دادن
در كنار هم بايستيد ، نه بسيار چسبيده ، چرا كه پايه هاي حايل معبد به جدايي استوارند و بلوط و سرو در سايه هم سر به آسمان نكِشند ....
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
به نام خداى بخشاينده مهربان
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش
عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا
در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى
مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى
كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ
به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و
وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار
يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ
اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت
وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ
و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.
دلم برات مي سوزه . اگه اينطور كه خودت مي گي و اعتراف كردي كه داري از ته توي زندگي و كار من درمي ياري بايد بهت بگم كه بهت حسوديم ميشه كه اينقدر بيكار و باطل مي گردي و هيچ دل مشغولي نداري جز كنكاش در كار ديگران . بدم نمي يومد حداقل نصف تو بيكار باشم . به جاي اينكه از صبح كله سحر تا بوق سگ كار كنم يه ذره مثل تو مي نشستم تو خونه و به جاي تو كه پي ريزي و برنامه ريزي سناريو ها و داستانهاي پليسي جنايي رو مي كني منم مي تونستم يه ذره استراحت كنم و 1 ساعت از عمر 34 سالمو براي خودم صرف كنم. اينو بدون كه خيلي خوشبختي ها !
هم بهت حسوديم ميشه هم دلم برات مي سوزه . تو هم يه جور مريضي .
فاميلام يكي يكي با من تماس مي گيرن و بهم ميگن : خدا رو شكر .مثل اينكه عمرت به اين دنيا باقي بود كه زن اون نشدي . مي دوني چيه ؟ اگه يه ذره ديگه به اين كارهات ادامه بدي و فاميلاي من بفهمن كه داري چي كار ميكني ، ديگه يقين پيدا مي كنن كه من نظر كرده خدا هستم و تمام لباسامو پاره مي كنند و براي تبرك تو خونه هاشون مي زارن.
اگه مشكلي تو كار من بود ( كه اگر هم باشه به تو و هيچ احدي ربطي نداره ) مثل تو سر و صدا راه مي انداختم و از خودم دفاع مي كردم . آخه آدم مي بينه به تو چي بگه ؟ يه آدم وقتي رو هوا و بي اساس به آدم حرف مي زنه ، نهايتا آدم مي خنده ديگه .مگه غير از اينه ؟ پدر و مادرم هم همين نظر رو دارند . مي گن چي به اون بيچاره بگيم ؟ يا اون بدبخت چي مي خواست به ما بگه ؟ الان اين دوره زمونه آدم وقت نداره حرف عاقلا رو گوش بده چه برسه به ……..
براي من فقط يه چيز خيلي جالبه و اون اينه كه با اين كارها چي رو مي خواي ثابت كني ؟ انگيزت چي بود؟
مي خواي بگي من بد بودم؟ خب بد . به تو چه ؟ مي خواي بگي تو خيلي زرنگي ؟ خب تا حالا چي به دست آوردي؟
من فكر مي كنم تو توانايي هاي ديگه اي داري كه خلي بهتر از حس كاراگاهي مي تونه بهت كمك كنه و باعث پيشرفتت بشه .چرا از اونا استفاده نمي كني؟ اصلا هيچ فهميدي تو زندگي دنبال چي مي گردي؟
همه مردم مي دونن آدم وقتي به آدم ناتو و كلاش و خراب ( هر چي كه تو فكر مي كني من هستم ) بر مي خوره دمشو مي زاره رو كولش و فرار مي كنه . بعد هم روزي هزار بار سجده شكر به جا مي ياره كه چقدر خوب شد كه به شر اون آدم گرفتار نشدم و خدا بهم نظر كرد و گرفتار نشدم. من نمي دونم من اينقدر بد بودم تو چرا اين كار رو نكردي ؟
گفتي مدرك فوق مهندسي داري و اروپا زندگي مي كني .راستش توهين نباشه اما اين كارها و رفتارهايي كه شما داشتيد رو طالبان افغانستان هم انجام نمي ده . بيشتر به نظر مي رسيد كه از افغانستان برگشته باشي .
كم كم دارم شك مي كنم كه نكنه به شما بدهكارم .خداييش اگه بدهي ، چيزي هست بگيد . من به اين سن رسيدم حتي يه دونه يك قروني مديون كسي نيستم براي همين هم دوست ندارم به كسي بدهكار باشم . البته يه درسي گرفتم كه اونو مديون شما هستم . و اون اينه كه اول ظرفيت راست شنيدن طرف رو بسنجم بعد باهاش صادق باشم .
گفته بوديد اومده بوديد ايران تا ازدواج كنيد . البته به خيلي هاي ديگه چيزاي ديگه گفتيد . كاري ندارم .به هر حال .اگه قصدتون ازدواجه يه ذره ديد كاراگاهيتون رو كنار بگذاريد و چيزي كه لازمه ازدواجه رو كسب كنيد . فقط يه ذره عشق با چاشني اعتماد . همين .
آدم دنبال هر چي بره همون گيرش مياد .
اميدوارم همه خوشبخت بشن ........
بيدار شويد اي خفتگان
(( يكي هست و جز او نيست .يكي هست ، خوب و دوست داشتني و گر بخوانيدش ، آمدني . يكي هست در اينجا و اكنون ، دريابيدش كه خوشبختي و رهايي در اوست .
به ياد آوريدش و از ياد نبريدش . او را بخوانيد و جز او را نخوانيد .
ببينيدش ، بشنويدش ، ببوييدش ، بجوييدش .
همراه او باشيد و جز او را يار نباشيد .فريادش بزنيد زيرا كه او ، تنها نجات بخش شماست .به او بياميزيد و به چيزي نياميزيد . به سوي او برويد و از پيش او نرويد .
خود را رها كنيد و او را پيدا كنيد .خود را از ياد ببريد و او را بياد آوريد ... ))
ابراز عشق را سخن احتياج نيست ................................................................. چندان كه شد نگه با نگه آشنا ، بس است .
جايزه صداقت چيزي جز صداقت نبايد باشد ... .
قبل از هر چيزي مي خوام نتيجه اي رو كه در رابطه با( x ) بد بخت بهش رسيدم رو به شما بگم . اميدوارم آدرس اين سايت رو داشته باشه و بياد به نتيجه اي كه نه تنها من بلكه فكر كنم شما هم بهش رسيدين رو بخونه و
ان شاء اله بفهمه .
من نمي دونم وقتي يه نفر از دست كسي دلخوره و چشم ديدنش رو نداره و دائم در صدد خراب كردن اون آدم برمياد ، چطور از طرفي دوست داره دوباره رابطه اي رو با اون آدم شروع كنه ؟؟!!!!!!! اون هم رابطه مقدسي مثل ازدواج رو !!!!!!
من اگه بد ، اگه مشكوك ، اگه نا مسلمون ، اگه خاطي ، اگه تمام اون چيزهايي كه (x) در مورد من گفت هستم پس چرا باز مي خواد دوباره رابطه اي رو كه اون هم حتما بايد ختم به ازدواج بشه رو بامن شروع كنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اين خيلي عجيبه .نه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شما از يكي بدتون مياد ، ازش متنفريد ، به همه چيز متهمش مي كنيد ، چه اخلاقي ، چه عملي ، چه هر چيز ، اونوقت مي خواييد باهاش ازدواج كنيد . ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )
خيلي جالبه . شما نميدونيد چرا ! اما من فهميدم و ميدونم چرا .
اون حسي كه (x) رو وادار ميكنه كه باز به سمت من بياد ميدونيد چيه ؟ چيزي كه خيلي ها ندارن .البته (x) هم نداره . اما اون ته تهاي دلش يه ذره مونده و اون چيزي نيست جز عذاب وجدان .
آدم بي غيرت ، بي اصل و نسب ، و باري به هر جهت و سبك مغز وقتي چيزي رو مي خواد و بدست نمياره ، براي اينكه خودش رو براي نداشتن اون چيز قانع كنه به هزار چيز متوصل مي شه و محكم ترين هربه چيزي نيست جز خراب كردن ماهيت اون چيز و محكوم كردن اون چيز به بدي .
چون وقتي مي بينه اون چيز يا شخص رو نمي تونه داشته باشه مي خواد بگه : بد بوده كه من ندارمش.
خراب بوده كه من ندارمش . همه جا جار ميزنه كه ايها الناس اگه فلاني رو به من ندادن به درد نمي خورده و هزار تا تهمت ديگه . اما چون ته وجود اين آدم مي دونه كه : نه . اينطور هم بد نيست كه من عنوان ميكنم اون وقته كه يه حس عذاب وجدان مياد وسط و ميگه اما من ميخوام كه اون چيز يا شخص رو داشته باشم .
در جواب به اين رفتار اين نوع آدمها من فقط يه جمله ميگم اون هم اينه : خدا شفا بده !!!!!!!!!!!!!!!!!
همه دوستان عزيزم كه اين مطلب كوتاه رو خوندن بدونن كه هميشه رعايت حرمت و انسانيت رو بكنيد و هميشه جوانمردانه ( حتي در مقابل دشمن ) عمل كنيد . حرمت و حيا همه جا خوبه .حتي موقع جنگ و جدال . اين رو هم بد نيست بدونيم و باور داشته باشيم كه قضاوت در مورد هر مسئله اي برازنده خود خداست . و طبيعت هر كار و هر عملي رو كه ما انجام مي ديم و حتي نيتي كه داريم رو به ما برمي گردونه . پس بياييم هميشه براي هم خوب بخواهيم .هميشه دنبال صفات خوب در ديگران بگرديم كه مطمئنا پيدا ميكنيم . اگه از اول يه آشنايي شما فقط دنبال كاراگاه بازي باشيد چيزي بدست نمي ياريد جز سرنخ .و اون سر نخ از صفات و عمل بد طرف مقابل حتي ميتونه زاييده و ساخته فكر و نيت كاراگاهي شما باشه و شما رو حلق آويز شك و ترديد كنه .
اميدوارم بلايي كه سر من اومد سر هيچ كس نياد .يا اگر هم اومد ، مثل مورد من ، زود خودشو نشون بده تا ان شاء الله مثل من كه برادرم مهرپويا كمكم كرد شما هم كمكي داشته باشيد و از شر مشكل خلاص بشويد .
• در زندگي هيچ لذتي اصيل تر و شيرين تر از عشق وجود ندارد .
• اگر از اشتباهاتتان عذر خواهي كنيد هيچ اشكالي وجود ندارد .
• لبخند نه تنها زيور زن است ، بلكه بهترين تمجيد غير لفظي از شخص مورد علاقه اوست .
• هميشه مردان دوست دارند نخستين عشق زنان باشند و اين درحاليست كه زنان مي خواهند آخرين عشق مردانشان باشند .
• كسي كه عشق را ابراز مي كند نبايد اين نكته را بياد بياورد و كسي كه عشق را دريافت مي كند هرگز نبايد آن را فراموش كند .
• تا زمانيكه عشق ميان دو نفر شكل نگيرد ، اسناد ازدواج بي ارزش هستند .
• رمز موفقيت در ازدواج همسر مناسب و خوبي بودن است .
• در خلوت از همسرتان انتقاد كنيد ، اما در حضور ديگران از او تعريف و تمجيد كنيد .
• ازدواج موفق درست مانند ساختمان بزرگي است كه بايد هر سال بازسازي شود .
• ممكن است كسي كه ازدواج مي كند پس از مدتي پشيمان شود ولي كسي كه ازدواج نميكند حتما پشيمان خواهد شد .
• راز ازدواج موفق : هميشه سعي كنيد همانطوريكه با بهترين دوست خود مودبانه رفتار مي كنيد با همسرتان نيز به همين صورت رفتار كنيد .
• تنها جايزه صداقت همان صداقت است .
• يك ازدواج سعادتمند گفتگويي طولاني است كه هميشه بسيار كوتاه به نظر مي رسد .
• عشق كور نيست ، بلكه چشم دل را باز مي كند .... اما چون بيشتر مي بيند مشتاق است كه كمتر متوجه شود ...!
• يك عاشق بزرگ كسي است كه هرگز قلب ساده و بي آلايشي را از دست ندهد .........
310 خ در خلوت روز يكشنبه در آخر ماه بنويسيد و در خانه آويزان كنيد مرادتان بر مي آيد .
بايد كه در هنگام نوشتن بگوييد يا كافي يا راجي
70 بار بنويسيد خ و در زير سر بگذاريد غايب را در خواب مي بينيد .
در روز پنجشنبه 130 بار بنويسيد ع ايمانتان قوي مي شود . بايد كه حين نوشتن بگوييد يا محمود يا كريم .
در روز جمعه 1060 مرتبه بنويسيد غ و با خود نگه داريد محتاج هيچ كس نميشويد . حين نوشتن بگوييد يا عظيم يا مجيب
در روز شنبه 13 بار بنويسيد و و در قرآن بگذاريد به مراد مي رسيد . بايد در حين نوشتن بگوييد يا حكيم يا شكور
در روز چهارشنبه 90 بار براي مراد بنويسيد ف و در وقت نوشتن بگوييد يا غياث يا مغيث
روز جمعه پيش از طلوع آفتاب 90 م بنويسيد براي حاجت . در حين نوشتن بگوييد يا خالق يا محيط
براي آگاهي از سر غيب و علم نهاني 15 بار بنويسيد ه و در حين نوشتن بگوييد يا وافي يا حفي
هر كس 20 ي هر وقت نويسد و با خود دارد خواص حروف در آن باشد .
براي بستن زبان كسي 60 بار به اين نيت بخواند ه و به او بدمد زبان او بسته گردد.
خوب همانند آب است،
بدون تلاش همه چيز را سيراب مي كند
و جمع شدن در پستي را هرگز حقارت نمي شمارد؛
نزديك به زمين زندگي كنيد.
هميشه ساده بيانديشيد.
در مشاجرات، عادل و بخشنده باشيد.
در حكومت، سعي در فرمانروايي و تسلط نداشته باشيد.
در كار، آن چيزي را انجام دهيد كه از آن لذت مي بريد.
در زندگي خانوادگي، هميشه در دسترس و حاضر باشيد.
وقتي از اين كه خودتان هستيد خوشنوديد
و از رقابت و مقايسه دست كشيده ايد،
همگان به شما احترام مي گذارند.
وقتي مردم برخي چيزها را زيبا مي دانند
چيزهاي ديگر زشت مي شوند.
وقتي مردم بعضي چيزها را خوب مي دانند
چيزهاي ديگر بد مي شوند.
بودن و نبودن يك ديگر را مي آفرينند.
سخت و ساده يك ديگر را پشتيبانند
بلند و كوتاه يك ديگر را تعريف مي كنند.
پستي و بلندي به يك ديگر وابسته اند.
قبل و بعد به دنبال هم مي آيند.
بنابراين فرزانه
بدون انجام دادن كاري عمل مي كند
و بدون به زبان آوردن كلمه اي آموزش مي دهد.
اتفاقات رخ مي دهند و او به آن ها اجازه ي روي دادن مي دهد؛
موارد مختلف ناپديد مي شوند و او به آن ها اجازه ي از بين رفتن مي دهد.
او دارد، بدون آن كه مالك چيزي باشد،
عمل مي كند، بدون آن كه انتظاري داشته باشد.
وقتي كارش به اتمام مي رسد، آن را فراموش مي كند.
به همين دليل براي هميشه جاويد باقي مي ماند.
اگر مردانِ بزرگ را بيش از اندازه ارزشمند شماريد،
مردم عادي كوچك شمرده مي شوند.
اگر دارايي خود را بيش از اندازه عزيز داريد،
دزدي ميان مردم رواج پيدا مي كند.
فرزانه با خالي كردن ذهن مردم
آنها رهبري مي كند
و با تضعيف جاه طلبي ها
و تحكيم اراده شان
درون آنها را غني مي سازد.
او به آنها كمك مي كند
تا از دانسته ها و آرزوهاي خود خالي شوند
و در كساني كه تصور مي كنند مي دانند سردرگمي به وجود مي آورد.
بي عملي را بيازماييد،
و هر چيز در جاي خود قرار خواهد گرفت.
آن چه ريشه دارد آسان تغذيه مي شود،
آن چه به تازگي رخ داده آسان اصلاح مي شود.
آن چه خشك و سخت است آسان مي شكند.
آن چه كوچك است آسان گسترده مي شود.
از مشكلات قبل از روي دادنشان جلوگيري كنيد.
به هر چيز قبل از به وجود آمدن نظم بدهيد.
درخت كاج عظيم
از بذري كوچك مي رويد
و سفرِ هزار فرسنگي
با يك گام آغاز مي شود.
با عجله در عمل شكست مي خوريد.
با سعي در فهميدن مسائل را از دست مي دهيد.
با زور زدن براي تكميل كاري،
آن چه به تقريب كامل بود را خراب مي كنيد.
فرزانه با جازه دادن به روند طبيعي رخدادها
اقدام مي كند.
او در پايان به همان آرامي است كه در ابتداي كار.
او هيچ ندارد
پس چيزي را براي از دست دادن برايش وجود ندارد.
آرزوي او رهايي از آرزوهاست.
آن چه فرا مي گيرد رهايي از آرزوهاست.
او به مردم يادآوري مي كند
كه چه كسي بوده اند.
براي او هيچ چيز به جز قانون حاكم بر هستي اهميت ندارد
پس مي تواند مراقب همه چيز باشد.
روزي عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب و گروهي از بني هاشم و جمعي از اعراب از قبيله بني عبدالعزي در مقابل خانه كعبه معظمه نشسته و با هم بحث و گفتگو داشتند .در اين هنگام ديدند فاطمه فرزند اسد در حاليكه درد مخاص يعني درد زاييدن او را سخت آزار ميداد وارد مسجد الحرام گرديد و در مقابل خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان كرد و سپس صورت به خانه كعبه نهاد و عرض كرد: پروردگارا من به تو كه خالق تمام موجوداتي و به هر پيامبري كه تو فرستادي و به هر كتابي كه نازل فرمودي اقرار و ايمان دارم و به حق جدم ابراهيم خليل عليه السلام كه اين خانه را بنا نهاد و به حق پيامبراني كه فرستادي و به حق اين فرزندي كه در رحم من است و با من سخن مي گويد ، درد زاييدن را بر من آسان بگردان.
عباس بن قعنب ميگويد اين هنگام ديدم كه ديوار عقب خانه كعيه شكافته شد و هاتفي ندا در داد : فاطمه داخل شو ، زايشگاه تو جايگاه ولادت فرزند تو در اين خانه است .
فاطمه از همان شكاف داخل شد و هر چه كردند در خانه خدا را باز كنند و از اسرار الهي چيزي بفهمند براي ايشان ميسر و مقدور نگرديد و متوجه شدند اين امر خدايي است .
فاطمه فرزند اسد سه روز در درون كعبه توقف كرد .اهل مكه همه جا صحبت از همين داستان بود .همينكه روز چهارم شد همان موضع شكافته شد ، فاطمه در حاليكه قنداقه نوراني در بغل داشت خارج شد . فاطمه بنت اسد در حال خارج شدن ميفرمود :
كدام زن مثل من است در صورتيكه جايگاه ولادت فرزند من خانه كعبه بوده است و فرزندم اميرالمومنين علي عليه السلام است .در آن مكان مقدس از ميوه هاي بهشتي و مائده هاي رضوان مرا پذيرايي كردند و فرزندم در آن مكان شريف در ميان هاله اي از نور ايزدي قدم به عالم هستي گذاشت. حوران بهشتي بدن مطهر او را در آبهاي بهشتي شستشو دادند سپس او را در لباس بهشتي و قنداقه بهشتي قرار دادند.
وقتي ديوار شكافته شد و هدايتم كردند كه از خانه خدا خارج شوم ، هاتفي ندا كرد: اي فاطمه نام او را علي بگذار كه او علي است و خداوند علي الاعلي فرمايد اي فاطمه نام او را از نام خود گرفتم و او را به پوشيدگيهاي علم خود دانا و آگاه گردانيدم .اوست كه بر بام خانه ام اذان مي گويد و مرا تقديس و تمجيد مي نمايد .
باري علي عليه السلام در خانه كعبه قدم به عالم شهود نهاد . سر تراشيده ، ناخن گرفته و ختنه كرده .از پرتو انوارش خانه كعبه و مسجد الحرام روشن و منور گرديد. به محض آنكه علي عليه السلام به اين عالم قدم نهاد جبين مبارك خود را روي زمين نهاد و اقرار و شهادت داد به وحدانيت خدا و نبوت پيامبران از آدم تا خاتم و ولايت خود و يازده تن فرزندانش صلوات الله عليهم اجمعين .
فاطمه فرزند اسد قنداقه فرزند عزيزش علي عليه السلام را در بغل گرفت .طفل را به همسرش ابيطالب داد .نوزاد گفت : « السلام عليك يا ابنا و رحمه الله و بركاته » . رسول خدا محمد مصطفي كه سي سال از سن نازنينش مي گذشت و هنوز به مقام خطير نبوت مبعوث نشده بود قنداقه علي را از فاطمه گرفت . علي عليه السلام چشمان مبارك خود را باز كرد و متبسم شد . عرض كرد: السلام عليك يا احمد ! السلام عليك يا محمود ! السلام عليك يا ابوالقاسم !
يا رسول الله تويي خاتم پيامبران .تورات ميل داري بخوانم ، زبور ميل داري بخوانم ، انجيل ميل داري بخوانم .. رسول الله اجازه داد . علي عليه السلام كتب آسماني پيامبران سلف را در كمال فصاحت و بلاغت قرائت كرد .سپس با اجازه رسول الله شروع به خواندن قران كرد .
(( بسم الله الرحمن الرحيم قد افلح المومنون الذينهم في صلاتهم خاشعون و الذينهم عن اللغو مغرضون و الذينهم للزكوه فاعلون و الذينهم لفروجهم حافظون )) بنام خداوند بخشنده مهربان .به تحقيق رستگار شدند مومنان كساني كه در نمازشان خضوع و خشوع و طمانينه دارند و از كارهاي بيهوده اعراض نمايند و زكوه اموالشان را مي دهند .مومنين آنهايي هستند كه اندامهاي خود را از حرام و زشتي نگه مي دارند
فاطمه بت اسد خدمت رسول الله امد قنداقه را از ايشان گرفت و كودك را در مهد نهاد و او را با در چند بند بست . نوزاد فرمود . مادر جان دستهايم در بند نكن كه مي خواهم خداي خويش را با دستانم تسبيح گويم .
شاعر گفتگوي فاطمه بنت اسد را با فرزند عزيزش به نظم درآورده كه به شرح زير است :
گفت اي مادر از چه بندي دست من هست مفتاح دو گيتي شست من
دست من را دست خود خوانده خدا چون دو گيتي شد ز دست من به پا
ُنه فلك بر پا از اين دست من است هست هر هستي از هست من است
هست اين دستي كه چون نوح نبي كشتيش در كوه جوزي داد جا
هست اين دستي كه موسي را عصا داد برهاندش ز دست اژدها
هست اين دستي كه يوسف را ز چاه برد در مصر و نمودش پادشاه
هست اين دستي كه عيسي را ز دار بر چهارم چرخ دادش اقتدار
دست من دست خداست اي مادرم دور خواهم كرد بتها از حرم
دين حق گردد رواج از دست من كفر گردد پايمال از شست من
اين همان دستي است كه يونس را ز يم وارهانيدش ز گرداب الم
اين همان دستي كه از فضل كريم عاصيان را مي رهاند از جهيم
اين همان دستي كه در روز حساب دوستان را ميدهد از كوثر آب
اين همان دستي ااست كه در روز نبرد مي زند ضربت بر عمرو عبدود
اي فداي دستت اي دست خدا دركجا بودي زمين كربلا
اندر آن ساعت كه جمّال لعين دست ببريد از تن سلطان دين
يا علي ....
مدتهاست كسانيكه بعنوانهاي مختلف كنار ما زندگي ميكنند از جنس ما نيستند و براي من مشخص نيست كه كدوم يكي از ماها بايد مثل ديگري مي شده و حالا نشده و اين قضيه باعث شده كه خيلي از ما ها همچنان تو سن سي و اندي تنها بمونيم.
وقتي منو توي يك بار(Bar) تو يكي از كشورهاي اروپايي ديد و شناخت ، اعتراف كرد كه تو اين 5 سالي كه همديگر رو نديده ايم تمام مدت به من فكر مي كرده و دنبال اين بوده كه منو پيدا كنه و حالا چقدر خوشحال بود كه تونسته بود منو اونجا ببينه .
شروع كرد به صحبت .نميشه گفت از همه جا. فقط از يك جا. همون جايي كه براي همه شده بت اعظم. جيب . محتواي داخل آن و حساب بانكي.
وقتي خيلي محترمانه و ماهرانه فقط گفتم خدا رو شكر يه جوري مي گذره يعني اينكه به كسي ربطي نداره من چقدر درآمد دارم ، شروع كرد به گفتن از خودش و در 10 دقيقه معلوم شد كه :
اومده براي شركت در يك سمينار مهم كشوري ، تو بخش VIP يكي از گران ترين هتلها اقامت داره ، درامدش در ايران ماهي .... ( بالاي 10 ميليون تومان) و فوق ليسانس ..... و پدر و مادرش اصرار دارن كه حتما دكترايي رو كه جاشو براش تو فلان دانشگاه در آمريكا رزرو كرده اند بگيره . ماشين ..... سوار ميشه . تو ايران در منطقه .... سكونت داره و چيزاي كه تا اون موقع اصلا براي من مهم نبود و نتونسته بود نظر منو جلب كنه .
نمي دونم اون سمينار چي بود كه تموم نميشد .از اونجايي كه من اصلا اهل پرس و جو و كند و كاو در مسائل ديگران نبودم هيچوقت نپرسيدم كه چرا سمينار چند ماه طول كشيده و اصلا اون توي آن كشور چيكار ميكنه.
اكثرا عصرها ما همديگر رو ميديديم .خيلي اصرار داشت كه بگه ما اتفاقي همديگر رو ميبينيم . از اونجايي كه تشخيص داده بودم اين آدم ضعيفتر از اين حرفاست كه بخواد بگه دوست داره منو ببينه و سر راه من سبز مي شه من هم قبول كردم كه تظاهر كنم تمام ديدنهاي ما اتفاقيه و بذارم غرورش كه اندازه تمام كوهاي آلپ بود همون قدر بمونه.
اكثر مواقع كه ما با هم بوديم من دائم در حال امتحان شدن از طرف اون بودم. خودشو خيلي بزرگ ميدونست و مهم فكر مي كرد هر كس حتي يه سلام هم كه بهش ميكنه حتما التماس دعايي داره. كلي طول كشيد تا بفهمه من اصلا نه ميدونم دقيقا اون كيه و نه برام مهمه كه بخوام بدونم . پس نميتونم بخاطر چيزي اونو بخوام.
به من علاقه مند شده بود . اما حاضر بود بميره و اينو به من نگه .چون از نظر اون اين آدماي ديگه بودند كه بايد از اون ( نه اون بلكه مقام و دارايي هاش) خوششون مي اومد.
هر چي پدرم به ما از بچگي گذشت ، تواضع ، فروتني ، افتادگي و صبر و عشق و حفظ آبروي مومن ياد داده بود
او فقط به اهميت خودش واقف بود.
وقتي فهميدم قصد ازدواج داره سعي مي كردم بهش بفهمونم كه مقام و مدرك و پول و ويلا تو اسپانيا و خانه تو اطريش و باغهاي كلاردشتش براي من با يك بسته آدامس بادكنكي فرقي نداره و اين وجدان و صداقت و عشق و داشتن احساس مسئوليته كه تو ازدواج مهمه و بس . اما با وجود اينكه من تو اون كشور به كساني كه هم زبان خودم نبودند درس مي دادم و معلم موفقي هم بودم اما مثل اين بود كه نتونسته بودم به اون اين چيزا رو ياد بدم.
وقتي قضيه ازدواج بين ما جدي شد و خواستيم صحبت كنيم ازش خواستم اول اون شروع كنه.
شروع كرد به شمردن ويلاهايش تو شمال شهر تهران ، تو كلاردشت ، تو اسپانيا و هتلي كه تو اطريش داره ، بعد هم از مدل ماشينهايي كه تا حالا سوار بوده و كارخانه هايي كه داره و سهام هاي كارخانه ها و حساب بانكي هاش تو كشور هاي .... و .... .
وقتي شنيد كه در جواب تمام اينها بهش گفتم كه بايد فكر كنم و رفتم و از اون روز به بعد مسيرم رو عوض كردم كه ديگه اتفاقي (! ؟) همديگر رو نبينيم خيلي بهش برخورد و براي هميشه رفت .
حالا كه هر دو تامون ايران هستيم و چند روز پيش ، ايندفعه ديگه واقعا اتفاقي همديگه رو ديديم مي خوام جوابتو بدم . بگم از اونجايي كه تو هيچوقت نپرسيدي :
· من آدم وفاداري هستم يا نه ؟
· ذاتا آدم نجيبي هستم يا نه ؟
· صادق هستم يا نه؟
· صبور هستم يا نه؟
· شجاع هستم يا نه ؟
· آيا ياد گرفتم دوست داشته باشم و عشق بورزم يا نه ؟
· آيا حاضرم اگر همه چيزت رو (مقام و ثروتت) از دست بدي باز هم با تو زندگي كنم يا نه؟
· آيا در طول زندگي به پدر مادرت احترام ميگذارم يا نه؟
· آيا در طول زندگي آبروي تو رو حفظ مي كنم يا نه؟
· مي تونم يه غذاي حسابي بپزم و آبروي تو رو جلوي فاميلات حفظ كنم يا نه؟
· ياد گرفته ام چه جوري زندگيمو حفظ كنم يا نه؟
· .
· .
· .
و از آنجايي كه من نه خونه دارم ، نه ويلا، نه ماشين و نه هيچ چيز ديگه اي كه بتونم ارزش ريالي و دلاري اش رو براي تو معلوم كنم بايد بگم شرمنده . مثل اين كه تو نمي توني قبول كني با كسي كه از جنس خودت نيست ازدواج كني.
من براي ازدواج صداقت و صبر و عشق و قلب و آبرو دارم كه اصلا با اون چيزايي كه تو توي خورجينت داري جور درنميآد .
متاسفم.
بگذار يه اعترافي بكنم. من هيچوقت باور نكردم كه تو فوق ليسانس باشي .يادته يه كتاب 20 صفحه اي بهت دادم بخوني و گفتي حوصله خوندن كتاب نداري . حاضر نبودي 10 دقيقه وقت صرف كني تا يه مطلب پيشنهادي رو بخوني .چطور تونستي فوق ليسانس بگيري ؟ فوق ليسانس داري .اما برات كادو آوردن. زير ميز بهت دادند.
هميشه ، حتي تو ايران راننده داشتي . چطور مي خواستي باور كنم كه بهترين ماشينها رو تو سوار مي شدي؟
كسي كه مدام داراييهاش رو براي ديگران مرور ميكنه .يعني احساسش اينه كه اونا رو نداره و فقط تو روياهاشه كه اونا رو متعلق به خودش ميبينه. پس من هيچوقت هتل تو اسپانيا و ويلاهاي نياوران و ... باور نكردم. و با وجود اين مي خواستم باهات زندگي منم.
امـــــــــــــا
اينا مهم نبود .شايد اگر يه ذره مرام و وقار و عشق تو خورجينت بود ، چيزي براي ارائه مي داشتي و الان ما زير يك سقف بوديم.
وسطهاي مهموني بود كه يه دفعه ديديم اشرف خانم بي حركت نشسته . نه حرف مي زنه و نه تكوني ميخوره. فقط به يه جا خيره شده . تا به خودمون اومديم ديديم آمبولانس اومد و پزشك گواهي فوت اشرف خانم را صادر كرد. فردا شب بعد از دفن اشرف خانم همه دوباره در منزل جمع شده بودند و از بي وفايي دنيا صحبت مي كردند و از اينكه آدم نمي دونه يه لحظه بعد چي مي خواد به سرش بياد.
همه متفق القول ميگفتند كه خوش به حال اشرف خانم چقدر راحت از اين دنيا رفت و جون داد . كاشكي همه مردنها مثل مردن اون بود. من شب منزل عمه ام خوابيدم جايي كه براي آخرين بار اشرف خانم در آنجا مهمان بود و زنده بود . آن شب در خواب ديدم كه وسط مهماني روز قبل دو نفر بيل به دست ، البته قسمت فلزي بيلها از گرما و حرارت سرخ شده بود ، آمدند و به اشرف خانم علامت مي دهند كه باآنها برود .اشرف خانم راضي به رفتن نبود اما آنها گفتند كه اگر نرود با قسمت گداخته شده بيل ها او را كتك خواهند زد. براي همين اشرف خانم بي سر و صدا همراه آنها رفت.
به كوير رسيدند . و هر دو نفر پياپي تبديل به چندين نفر شدند كه هر كدام به نوبت به خاطر كدورتي كه با اشرف خانم داشت با قسمت گداخته شده بيل او را كتك ميزد. نميدانستم كه چه كدورتي بين آنها با اشرف خانم وجود داشت فقط چند كلمه از حرفهاي انان را شنيدم كه براي شما عين آن را مينويسم :
براي عروست كه اينقدر روز جهاز آورون تحقيرش كردي و اشك خواهر و مادرش رو درآوردي.
براي تهمتي كه به پسر آقاي .... زدي .براي دستبندي كه هيچوقت ندزديه بود و تو هم ميدانستي.
براي دعوا و دشمني كه بين دختر و دامادت به را انداختي .
و ....
الان كه فكر ميكنم ميفهمم كه چرا پدرم اينقدر اصرار در حفظ حق الناس داشت. و اينكه نميشه از ظاهر مردن آدما بفهميم كه حال و روزشون اون دنيا چه جوريه.
متاسفانه به خاطر یه اشتباه از طرف من این متن پست شده بود. واسه همینم حذفش کردم و واقعا معذرت می خوام که ندونسته یه نامه خصوصی رو منتشر کردم.

