بوی عیدی بوی توت...
تکراریه! اما هنوزم قشنگه و منو به حال و هوای بچگی می بره. بازم مثل پارسال. بازم مثل هر سال. هنوز معنی نو شدن واسم گنگه. فکر می کنم تکراری ترین مساله هنوزم همین عیده. البته این نظر منه و فقط در مورد من صدق می کنه.
۱۳۸۷ می ره. بازم با کلی قهر و آشتی. با کلی خوشی و غم... سال ۸۷ واسه من فقط کار بود. کار بود و دادگاه هایی که هنوزم تموم نشدن...
سال ۸۷ که داشت می اومد بعد سال تحویل مستقیم رفتم شهرک سینمائی دفاع مقدس. سال ۸۸ داره میاد. کمتر از یه ساعت دیگه. بازم باید برم سر کار. اینبار سال تحویلم سر کارم. بازم یه انفجار دیگه لازم شده. کاش تو دل آدمها هم می شد انفجار زد. حیف که نمی شه.
بذارین یه کم از چیزایی بگم که واسه خیلیا افت داره گفتنشون! من خسته هستم. من سگ دو زیاد زدم. من زیاد اذیت شدم. من زیاد خر حمالی کردم. من زیاد باج دادم. من زیاد سر خم کردم. اینا حاصل سال ۸۷ بود برای من. مهمترین هدیه خدا هم توی ۸۷ توکل بود. این هدیه رو با تموم وجودم احساس می کنم. سال ۸۸ هم این هدیه رو با خودم حفظ می کنم.
سال ۸۷ یاد گرفتم بدترین دشمن دوست آدمه! واسه سال ۸۸ می خوام دشمن نداشته باشم!
یاد پیک شادی بخیر! یاد کلاه قرمزی بخیر! یاد ژولی پولی هم بخیر! یاد قدیما بخیر! یاد بی خیالی هم بخیر. سال ۸۸ همه شما همراهای خوبم مبارک. پوینده و شاد باشین و دور از پوچی...
یا حق...